می دانستی تاریک ترین ساعت پیش از
طلوع خورشید فرا می رسد پس وقتی
که این حس بهت دست داد که به انتها
رسیدی و تمام روزنه ها به روی تو بسته شده
بدان تمام کائنات دست به دست هم می دن
تا تو از این تنگنا رها یی یابی
پس به خدا تکیه کن که این تو را کافی است.
دیگر حرفی ندارم که بگویم
دیگر اشکی ندارم که بریزم
از همه کس ازهمه چیز خسته ام
ولی ای خدا به امید تو زنده ام
و به امید تو نفس می کشم
ولی ای خدا گله دارم ...
ولی نی دانم از دست چه کسی...
(ای وای بر اسیری از یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد)
اگر رزق تقسیم شده است حرص چرا؟
اگر دنیا فریبنده است اعتماد به آن چرا؟
اگر بهشت حق است تظاهر به ایمان چرا؟
اگر قیامتی است جنایت چرا؟
اگر محبت زیاد ست کم لطفی چرا؟
اگر صداقت خوب است دروغ چرا؟
اگر تاوان پس دادن سنگینه حماقت چرا؟
اگر خدایی است به انتها رسیدن چرا؟
اره دوستان همه ما خدا را قبول داریم ولی بعضی هامون به یقین نرسیدیم بیایید از خودش بخواهیم ما را کمک کند چون اگر خدا را در لحظه لحظه زندگیمون احساس کنیم اونموقع می شه با ناملایمات کنار اومد
دیشب پیغامی از دوستی رسید
من حیران و سرگشته شدم
وبه خود فرو رفتم و اندیشیدم
و به افق ها نگریستم
در همان لحظه باران را دیدم گفتم ای باران
بیا با هم به آسمون ها سفر کنیم
تا ببینیم عاقبت کار را....
و به افق ها بنگریم و به قداست عشق بیندیشیم
شاید........................
می گریست و از سیاهی ها می گفت
از ستمگری ها و بیداد زمانه می گفت
ولی یادش افتاد که باید از امید بگوید
از طراوت وشادابی و لطافت زمانه بگوید
گر چه بیداد داد می کند
ولی باید تحمل کرد تحمل...
تا عاقبت شب هجران به پایان رسد....
پائیز است
برگ ها می ریزد و می ریزد می ریزد.....
می دانی برگ ها از چی ها برامون می گن
از جدایی ها از فاصله ها و شاید از نا مردمی ها...
غمگین نباش این رسم روزگاره
و به این برگ ها نگاه کن می دانی از کی با هم بودند
از آن موقع که هستی یافتند
و حا لا دارن از هم جدا می شن
و از هم فاصله می گیرن
می دونی شاید هم هیچ وقت همدیگر را نبینن
پس غمگین نباش این رسم روزگاره
و تو حق نداری از جدایی .........
در هر حال باید زیست چون که محکومیم
برای زیستن
روزها می گذرد و من در انتظار اتفاق جدید
به افق ها می نگرم
و به آمال و آرزوها می اندیشم
و به کسی که اشک را مرهم رازهایش کرده
و به کسی که در فکر جایگزین کردن
و به کسی که به طلوع و دیگری که به غروب شدن
می اندیشد
پس می توان لبخند زد
و به دوباره زیستن اندیشید
پس بیا به فردایی که می تواند
از آن من و تو باشد بیندیشیم.
می دانم چه بگویم اما چگونه گویم
گر چه سخن گفتن آسان است
اما نا توانم ناتوان
پس شایسته است که بمیرد ناتوان
اما چگونه بمیرد
گر چه آسان است مردن جسم
اما چگونه بمیرد روح
روحی که همیشه جاودان و زنده است
پس سخت است مردن واقعی
مرده که زنده است زنده چگونه بمیرد
دیشب خواستم تفالی بزنم
گر چه خود نمی دانستم که چه می خواهم
ناگهان اشکی در نهانخانه دلم لبریز شد
گفتم به چه اشک می ریزی
گفت نمیدانی ؟ گفتم نه
گفت به محکومیت جرم نکرده هایت
خندیدم وگفتم که شاید مجرمم
ولی هر چه فکر کردم دیدم من که مجرم نبودم
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم
فقط درسکوت خود گریستم