دیشب پیغامی از دوستی رسید
من حیران و سرگشته شدم
وبه خود فرو رفتم و اندیشیدم
و به افق ها نگریستم
در همان لحظه باران را دیدم گفتم ای باران
بیا با هم به آسمون ها سفر کنیم
تا ببینیم عاقبت کار را....
و به افق ها بنگریم و به قداست عشق بیندیشیم
شاید........................
می گریست و از سیاهی ها می گفت
از ستمگری ها و بیداد زمانه می گفت
ولی یادش افتاد که باید از امید بگوید
از طراوت وشادابی و لطافت زمانه بگوید
گر چه بیداد داد می کند
ولی باید تحمل کرد تحمل...
تا عاقبت شب هجران به پایان رسد....
پائیز است
برگ ها می ریزد و می ریزد می ریزد.....
می دانی برگ ها از چی ها برامون می گن
از جدایی ها از فاصله ها و شاید از نا مردمی ها...
غمگین نباش این رسم روزگاره
و به این برگ ها نگاه کن می دانی از کی با هم بودند
از آن موقع که هستی یافتند
و حا لا دارن از هم جدا می شن
و از هم فاصله می گیرن
می دونی شاید هم هیچ وقت همدیگر را نبینن
پس غمگین نباش این رسم روزگاره
و تو حق نداری از جدایی .........
دیگر حرفی ندارم که بگویم
دیگر اشکی ندارم که بریزم
از همه کس ازهمه چیز خسته ام
ولی ای خدا به امید تو زنده ام
و به امید تو نفس می کشم
ولی ای خدا گله دارم ...
ولی نی دانم از دست چه کسی...
در حال باید زیست چون که محکومیم
برای زیستن
روزها می گذرد و من در انتظار اتفاق جدید
به افق ها می نگرم
و به آمال و آرزوها می اندیشم
و به کسی که اشک را مرهم رازهایش کرده
و به کسی که در فکر جایگزین کردن
و به کسی که به طلوع و دیگری که به غروب شدن
می اندیشد
پس می توان لبخند زد
و به دوباره زیستن اندیشید
پس بیا به فردایی که می تواند
از آن من و تو باشد بیندیشیم.
می دانم چه بگویم اما چگونه گویم
گر چه سخن گفتن آسان است
اما نا توانم ناتوان
پس شایسته است که بمیرد ناتوان
اما چگونه بمیرد
گر چه آسان است مردن جسم
اما چگونه بمیرد روح
روحی که همیشه جاودان و زنده است
پس سخت است مردن واقعی
مرده که زنده است زنده چگونه بمیرد
دیشب خواستم تفالی بزنم
گر چه خود نمی دانستم که چه می خواهم
ناگهان اشکی در نهانخانه دلم لبریز شد
گفتم به چه اشک می ریزی
گفت نمیدانی ؟ گفتم نه
گفت به محکومیت جرم نکرده هایت
خندیدم وگفتم که شاید مجرمم
ولی هر چه فکر کردم دیدم من که مجرم نبودم
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم
فقط درسکوت خود گریستم
بنگر به طبیعت که نگریستن
سزا است تو را
بنگر که چه ها می گوید
به تو ای بی خبر
هر لحظه که زمان سپری می شود
گویی که جهان نوع دگری می شود
پس چه نیکو است این جهان که مارا
ز خود بی خود می کند این جهان
بلبل که در شاخ درخت با نغمه خوانی
می کند سپاس
گل نیز که با ریختن و فنا شدن
می کند سپاس
پروانه که با چرخیدن وشوریدن خود
می کند سپاس
پس این جهان آن جهان
نی جائز غم خوردن شود
خوش باش به آن لحظه که
بی این آن گذشت
گر نظر کنی به عالم هستی
آنگاه است که نظر به جلوه گاه
نور کرده ای
بنگر به آن جلوه گاه که
بی این وآن شوی
طلوع زیبا است غروب زیبا است
گر زیبا بینی همه چیز زیبا است
گر چه همه چیز است
اما سخت است زیبا دیدن
بدان بی توهیچ چیز برایم زیبا نیست
تندیس شیر که از نشان شیر وخورشید
گرفته شده است در سر در مجلس قدیم
نماد شجاعت وغرور و کهن ترین نماد ارزش
نیاکان ما بود چرا از سر در مجلس
قدیم برداشته می شود.